تبليغاتX
جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر

بدون شرح

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

بدون شرح

خیلی دوستشان داشتند. اصولا اهل تعارف هم نبودند، به انچه می گفتند اعتقاد کامل داشتند.

***

اقا تازه از سفر امده بود، با هم خدمتشان رسیدیم. همین که امام اقا را دیدند، فرمودند:" وقتی شنیدم هواپیمای شما در فرودگاه نشست، خیالم راحت شد."

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:32  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

شمشیر

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

شمشیر

یکی از دوستان شمشیری را هدیه کرده بود، بدهیم به اقا، روی شمشیر حک شده بود:

"تقدیم به الجبل الخاشع المتصدع الباب المهدی (ع)السید الحسینی الحسینی العلی الخامنه ای"

تا روی شمشیر را خواند، عصبانی شد و ان را گذاشت توی بغلم  و گفتک:" این حرف ها چیست که برای من می نویسند، یعنی چه؟ باب المهدی یعنی چه؟"

 

منبع : کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:30  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

عبا و عمامه با فانسقه و ژ _ سه

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

عبا و عمامه با فانسقه و ژـ سه

عبا و عمامه جای خوشان را داده بودند به یک دست لباس خاکی همراه با یک چفیه. تردید داشتم که حالا که لبای پیغمبر را کنار گذاشتم و این لباس نظامی را پوشیدم، مصلحت هست یا نه؟

با همان لباس های نظامی راهی تهران شدم تا گزارش مناطق جنگی را به امام بدهم. عبا و عمامه هم برگشته بودند سر جایشان اما روی لباس های نظامی! توی جماران باز کردن بند پوتین هایم، داخل شدنم را طولانی کرد. امام پشت پنجره ایستاده بودندو تماشا می کردند، این باز کردن بند های پوتین را.لبخندی روی لب های امام نقش بسته بودو نگاهی که انگار کلی حرف داشت. بالاخره هم وقتی وارد شدم،امام با دست زدند پشتم و گفتند: زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود، ولی الان می بینم چه برازنده شماست! از ان روز بود که ان دم مسیحایی تردیدم رابه لذتی شیرین برای پوشیدن لباس رزم تبدیل کرد.

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:29  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

عبا و عمامه با فانسقه و ژ _ سه

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

عبا و عمامه با فانسقه و ژـ سه

عبا و عمامه جای خوشان را داده بودند به یک دست لباس خاکی همراه با یک چفیه. تردید داشتم که حالا که لبای پیغمبر را کنار گذاشتم و این لباس نظامی را پوشیدم، مصلحت هست یا نه؟

با همان لباس های نظامی راهی تهران شدم تا گزارش مناطق جنگی را به امام بدهم. عبا و عمامه هم برگشته بودند سر جایشان اما روی لباس های نظامی! توی جماران باز کردن بند پوتین هایم، داخل شدنم را طولانی کرد. امام پشت پنجره ایستاده بودندو تماشا می کردند، این باز کردن بند های پوتین را.لبخندی روی لب های امام نقش بسته بودو نگاهی که انگار کلی حرف داشت. بالاخره هم وقتی وارد شدم،امام با دست زدند پشتم و گفتند: زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود، ولی الان می بینم چه برازنده شماست! از ان روز بود که ان دم مسیحایی تردیدم رابه لذتی شیرین برای پوشیدن لباس رزم تبدیل کرد.

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:29  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

زبان محلی

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

زبان محلی

سوسنگرد بودیم یا هویزه. جلسه دیدار شاعران بود. هر کدام شعری می خواندیم و منتظر می ماندیم تا نظراتی بشنویم. یکی از شاعران گفت: اگر اجازه بفرمایید، من شعری به زبان محلی " دشت ازادگان" بخوانم . شعر را با زبان عربی خواند. تمام که شد، اقا رو کرد به شاعر و گفت:" این شعر شما به سبک شادگان بود، نه زبان محلی دشت ازادگان!"

شاعر دستی به سرش کشیدو گفت:" حق با شماست.من توجه نداشتم..."

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:27  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

اسب سواری

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

اسب سواری

یکی از روز هایی که به کوه امده بودند، دو راس اسب اماده کردم که اگر خواستند، اسب سواری کنند. من خودم خبره این کارم. اسب ارام را برای ایشان گذاشتم، گفتم شاید زیاد بلد نباشد، خوب نیشست جلوی ما. مراعات دستشان را هم کردم.

هنگام سوار شدن، چابکی بیشتر از من نشان داد. خیلی تند . تیز روی اسب نشستو اسب را به جلو راند. در ان منطقه کوهستانی این گونه اسب راندن هنر می خواهد. تازه خیلی هم دقت می کرد،هیچ فشاری به اسن نیاید.

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:25  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

حتی پسر من

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

حتی پسر من

یکی از مسئولین نظامی دستور تصرف مکانی را صادر کرده بود. گرچه حق با او بود، اما شیوه اقدام، قانونی نبود. سازمان قضایی نیروهای مسلح گزارش حادثه را تنظیم کردو برای بیت ارسال نمود. نامه که برگشت،زیر گزارش نوشته شده بود:

"با تخلف برخورد کنید، ولو پسر من باشد."

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:56  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

اقا زاده ها

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

اقا زاده ها

هنگام تعویض ضریح مطهر حضرت امام رضا (ع) همراه اقا به عتبه بوسی مشرف شدیم. کنار مرقد مشغول راز و نیاز بود. تمام که شد،اقای واعظ طبسی گفتند:" اگر اجازه بدهید، اقا زاده ها هم بیایند  نزدیک تر، تا امام را از نزدیک زیارت کنند."

- پس بقیه چی؟!اگر باقی هم می توانند قبر امام را از نزدیک زیارت کنند فرندان من هم بیایند.

ان روز همه امدند. همه توفیق زیارت یافتند.  همه!

 

منبع: کتاب یک سبد ل محمدی(گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:54  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

نامه

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

نامه

نسخه را که دادم، نگاهی کرد و گفت:" نسخه قبلب را هم دارم. نم توانم انها را تهیه کنم. چهار تا فرزند دارم. به جز یکی از انها که دختری است ده ساله، باقی هم همین بیماری مرا دارند. همسرم هم فلج است و خانه نشین. تنها نان اورمان دخترم استکه با قالی بافی پول کمی می اورد و ..." دتم سوخت. گفتم: با دوستان در میان می گذارم، بلکه چاره ای بیاندیشسم. مدتی بعد دوباره به مطبم امد. خوشحال و خندان. گفت:"دیگر نیازی به تلاش شما نیست. جمعی به خانه ما امدندو بعد از پرس و جو قرار شد، همه مان را در بیمارستان بستری کنند."

پرسیدم :" از طرف کی امدند؟ از کجا؟"

گفت:"ماجرای زندگیمان را با یک نامه برای اقا نوشته بودم..."

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:53  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

یادش به خیر...

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

یادش به خیر...

توی اتاق ملاقات منتظز نشسته بودم. یکدفعه پیر مردی روستایی با لباس های کهنه و شلواری کرباسی و کوتاه وارد شد و کنار من نشست. بعد با لهجه خراسانی پرسید:"حاج اقا کجاست؟" فکر کردم با کس دیگری کار دارد. دوباره پرسید. گفتم : منظورت مقام...

- بعله حاج اقا کی می آد؟

-الان تشریف می اورند.

اقا که وارد شد، سراسیمه به سمتش دویدو خیلی سریع و خودمانی سر حرف را باز کرد....

-خوبی حاج اقا؟! یادش به خیر، اون روزا که خراسون بودین....

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی(گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:51  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

سینما را حسینیه کرده اید؟

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

سینما را حسینیه کرده اید؟

به خوزستان که امده بود، روز دیدار عمومی خودم را به ایشان رساندم. پس از احوالپرسی از من پرسید:

" از هیئت رزمندگان چه خبر؟گردان جنود کربلا چه می کنند؟ سخنرانان جلسه ها چه کسانی هستند؟" من هم گزارش مفصلی دادم، بعد با خنده از من پرسید:" شنیده ام سینما را حسینیه کرده اید!" گفتم :" بله، چون موشک زده بودند، خراب شده بود، ما هم گفتیم لااقل حسینیه که می تواند باشد." ماتم برده بود، ریز قضایا را هم خبر داشت.


منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:24  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

حتی چای

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

حتی چای

وقی در را باز کردم نمی دانستم چطور سلام کنم، اقا امده بود منزل ما. خانمم هم از خوشحالی شوکه شده بود.

***

نیم ساعتی منزل ما بودند. موقع رفتن گفتند: " اجازه می خواهیم برویم!" گفتم:" اجازه ما هم دست شماست." تا اینرا گفتم تازه یادم افتاد پذیرایی نکردیم.  به کل یادمان رفته بود، حتی چای هم...با خجالت عذر خواهی کردم خندید و گفت : چه اشکالی دارد.


منبع: کتاب یک سبد گل محمدی ( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:22  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

ایستاده

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

ایستاده

خانواده سردار شهید به دیدار امده بودند. تک تک خانواده ها به دیدار می امدند، حرف هایشان را  می گفتندو می رفتند. با دیدن هر خانواده، خاطرات گذشته اقا با ان سردار ذکر می شد. ملاقات زیبایی بودگاهی میشد که فردی بخد از اینکه نوبتش تمام می شد، دقایقی بعد می امد و می گفت، نکته ای را فراموش کرده ام! می رفت و دوباره شروع به حرف زدن می کرد. دیدار دو ساعتی طول کشید، تمام این مدت هم، اقا ایستاده بود. ایستاده !


منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایبی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:20  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

میهمان عزیز

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

میهمان عزیز

وقتی رسیدیم، دیدم عده زیادی برای استقبال امده اند.

- چه کسی این جمعیت را مطلع کرده است؟ قرار نبود مزاحمت برای کسی فراهم شود.

اقا خیلی ناراحت شده بودند. پدر شهید که کتوجه ناراحتی اقا شده بود، کنار اقا نشست و گفت:

" نگران نباشید، از دفتر شما کسی مارا مطلع نکرده اس.  من دیشب خواب دیدم. خواب امام و علیرضا فرزند شهیدم را . هر دو خبر امدن شما را به من دادند. گفتند:فردا شب میهمان عزیزی داری! خوب از میهمانت پذیرایی کن! پرسیدم ان میهمان کیست؟ امام فرمودند: رهب شما !"


منبع: کتاب یک سبد گل محمدی(گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:19  توسط سرباز گمنام ولایت  | 

فقط 14سکه

اللهم الحفظ نایب المهدی امامنا الخامنه ای

فقط 14 سکه

یک شب که به کنزل شهیدی رفته بودیم، پس از احوال پرسی و گفت و گو، موقع خدا حافظی یکی از اعضای خانواده جلو امد و گفت: دو نفر از فرزندان شهداکه الان در جمع ما هستند، صیغه محرمیت خوانده اند، خیلی دوست دارند صیغه دائم انها را شما بخوانید.

- اشکال ندارد، می گویم یک وقتی مشخص کنند ، بیایند دفتر.

- دوست داریم همین الان انجام شود.

- مانعی ندارد. اما به شرطی که مهریه بیش از 14سکه نباشد.

گفتند:" مهریه صد سکه بهار ازادی است." چند لحظه ای سکوت بود و سکوت. ناگهان دختری که ظاهرا همهن عروس خانم بود جلو امد و گفت:"من بقیه بخشیدم. مهریه فقط 14 سکه باشد." مراسم اجرا شد و عروس داماد هم هر کدام سکه ای از دست اقا هدیه گرفتند.

 

منبع: کتاب یک سبد گل محمدی( گوشه هایی از زندگی امام خامنه ای)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:5  توسط سرباز گمنام ولایت  |